تبليغاتX
نابغه ها
نابغه ها
اینجا از هر چیز بی ربطی می نویسند ....

·        تو ممكن است در تمام دنيا يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيايي.

·   تو را دوست دارم، نه به سبب شخصيت تو؛ بلكه براي شخصيتي كه در هنگام با تو بودن مي‌يابم.

·   هيچ‌كس لياقت اشك‌هاي تو را ندارد؛ و كسي كه چنين لياقتي دارد باعث اشك ريختن تو نمي‌شود.

·   اگر كسي تو را آنگونه كه مي‌خواهي دوست ندارد، به اين معنا نيست كه تو را با تمام وجود دوست ندارد.

·        دوست واقعي كسي است كه دست‌هاي تو را بگيرد و قلب تو را لمس كند.

·   بدترين شكل دلتنگي آن است كه در كنار كسي باشي و بداني هرگز به او دست نخواهي يافت.

·   هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي؛ چون هر كسي ممكن است عاشق لبخند تو شود.

·        هر گز وقتت را با كسي نگذران كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند.

·   شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را. به اين ترتيب وقتي او را يافتي، بهتر مي‌تواني شكرگزار باشي.

·        براي چيزي كه گذشت غم مخور، به آنچه پس از آن خواهد آمد لبخند بزن.

·   هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند. با اين حال، همواره به ديگران اعتماد كن، اما فقط مواظب باش به كسي كه تو را آزرده است دوباره اعتماد نكني.

·   خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي، قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي كه او تو را بشناسد.

·   خودت را زير فشار رواني نگذار، بهترين چيزها زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري.


پ ن۱: سلام دوستان!
پ ن۲: خوب هستین؟ چه کارا می کنین؟ کجا ها میرین؟!!!
پ ن۳: گفتم این بار چند جمله ی زیبا از "گابریل گارسیا مارکز" بذارم تا حداقل یه کمی هم که شده سعی کنیم "زندگی" کنیم!
پ ن۴: به رویاهاتون اعتقاد داشته باشین!
پ ن۵:تا بعد...خدا باهاتون!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 14 آبان1388 توسط مژگان

-يک روز آفتابي، خرگوشي خارج از لانه خود به جديت هرچه تمام در حال تايپ بود. در همين حين، يک روباه او را ديد.
روباه: خرگوش داري چيکار مي کني؟
خرگوش: دارم پايان نامه مي نويسم..
روباه: جالبه، حالا موضوع پايان نامت چي هست؟
خرگوش: من در مورد ايکه يک خرگوش چطور مي تونه يک روباه رو بخوره، دارم مطلب مي نويسم.
روباه: احمقانه است، هر کسي مي دونه که خرگوش ها، روباه نمي خورند.
خرگوش: مطمئن باش که مي تونند، من مي تونم اين رو بهت ثابت کنم، دنبال من بيا.
خرگوش و روباه با هم داخل لانه خرگوش شدند و بعد از مدتي خرگوش به تنهايي از لانه خارج شد و بشدت به نوشتن خود ادامه داد.
در همين حال، گرگي از آنجا رد مي شد.
گرگ: خرگوش اين چيه داري مي نويسي؟
خرگوش: من دارم روي پايان نامم که يک خرگوش چطور مي تونه يک گرگ رو بخوره، کار
 مي کنم.
گرگ: تو که تصميم نداري اين مزخرفات رو چاپ کني؟
خرگوش: مساله اي نيست، مي خواهي بهت ثابت کنم؟
بعد گرگ و خرگوش وارد لانه خرگوش شدند.
خرگوش پس از مدتي به تنهايي برگشت و به کار خود ادامه داد.
در لانه خرگوش، در يک گوشه موها و استخوان هاي روباه و در گوشه اي ديگر موها و استخوان هاي گرگ ريخته بود.
در گوشه ديگر لانه، شير قوي هيکلي در حال تميز کردن دهان خود بود.ـ

نتيجه:

هيچ مهم نيست که موضوع پايان نامه شما چه باشد

هيچ مهم نيست که شما اطلاعات بدرد بخوري در مورد پايان نامه تان داشته باشيد

آن چيزي که مهم است اين است که استاد راهنماي شما کيست؟!!!!

 

 

 

پ ن ۱: سلا م علیکم ! خوبین ؟ خوش میگذره؟ منم خوبم!

گفتم امروز که مدرسه نرفتم یه فعالیت مفید بکنم بیام اینجا رو آپ کنم!

پ ن۲ : آخ سرم! داره منفجر میشه! صدای گنجیشکایی که دارن میچرخن دورسرمو میشنوم!

آخه خانم محترم عزیزمن تو که هنوز فرق کلاج و ترمز و نمیدونی و مسلط نیستی واجبه پشت رول بشینی؟ این خرابکاریارو میکنید بعد میگید چرا آقایون دست فرمون خانمارو قبول ندارن!

خب حق دارن دیگه! چند دقیقه پیش یه خانم تو خیابون اصلی بدون توجه به ماشینای پشت سریش یهو زد رو ترمز ! ۴ تا ماشین دیگه هم که پشتش بودن بهم زدن  که آخرین ماشین هم ما بودیم!

همچین سرم خورد به شیشه که گفتم شکست!

( حالا خوب شد شیشه نشکست )

پ ن ۳: مثلا یه روز مدرسع نرفتم رفع کسالت شه که حالم بدتر شد!

 پ ن ۴: عرضی نیست!

 

 

 




نوشته شده در تاريخ شنبه 9 آبان1388 توسط سپیده

يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مديرشرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند…يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن وروي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمياز دنيا نداشته باشم !پوووف!منشي ناپديد ميشه ...! بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من، حالا من من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ،يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاينوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم...پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هردوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!

نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

پ ن۱:سلام!

پ ن۲:سپیده خانوم ان شاالله ما از امروز غر های جنابعالی رو نمی شنویم دیگه؟!  

پ ن۲:پیش از آنکه بیندیشی در پاسخم چه بگویی بیندیش که چه می گویم.....!      ((دکتر علی شریعتی))

پ ن ۴: ۸/۸/۸۸ مبارک!

پ ن ۵:خوش باشید!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 7 آبان1388 توسط 

دو خط موازي زاييده شده اند پسركي در كلاس درس آنها را روي كاغذ كشيد آن وقت دو خط موازي

چشمانشان به هم افتاد و در همان يك نگاه قلبشان تپيد و مهر يكديگر را در سينه جاي دادند خط اولي

نگاه پرمعنا به خط دومي كرد و گفت : ما مي توانيم زندگي خوبي داشته باشيم .... خط دومي از هيجان

 لرزيد خط اولي : .... و خانه اي داشته باشيم در يك صفحه دنج كاغذ . من روزها كار مي كنم . مي توانم

 خط كنار جاده اي متروك شوم ... يا خط كنار يك نردبان خط دومي گفت : من هم مي توانم خط كنار

گلدان چهارگوش گل سرخ شوم . يا خط كنار يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خلوت ! چه شغل

شاعرانه اي .... !


در همين لحظه معلم فرياد زد : « دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند و بچه ها تكرار كردند . »

 

پ.ن۱: سلام. خوبین ؟ خوش می گذره ؟ من دیدم هیچ  کس به فکر این .وبلاگ نیست . گفتم از

 رکود درش بیارم. ( تا اینجا نوشته های سپیده بود)

پ.ن۲: این پست با مساعدت خاله صبا بالا رفت . الآنم من دارم می نویسم ( من صبا بیدم ) ما امشب شام اینجا دعوت هستیم. من وبلاگ خودمو آپ نمی کنم . شدم دایه ی عزیز تر از ننه!!!)

پ.ن۳: دختر گل خوشبوی خانواده است ... اینم از زبون ساجده بود . خانم معلمشون امروز یادشون داده.امشب خانوادگی آپ کردیم !!!!

پ.ن۴: اینها هیچکدومش پیام نویسنده نبود. همشون پیام فک و فامیل نویسنده بود . ما رفتیم شام بخوریم. خداحافظ....

پ.ن۵: هنوز وقت شام نشده. می ریم میوه و شیرینی بخوریم .....

 




نوشته شده در تاريخ جمعه 1 آبان1388 توسط سپیده

پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود .
تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود .
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :
پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم .
من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد.
من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي .
دوستدار تو پدر

پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد :
"پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام . "

4 صبح فردا 12 نفر از مأموران FBI و افسران پليس محلي ديده شدند , و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند .
پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و مي خواهد چه کند ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار ، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم !!

"هيچ مانعي در دنيا وجود ندارد . اگر شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام کاري بگيريد مي توانيد آن را انجام بدهيد .
مانع ذهن است . نه اينکه شما يا يک فرد، کجا هستيد."

ب.ر.۱:شاید آن روز که سهراب نوشت:
تا شقایق هست زندگی باید کرد

خبری از دل پر درد گل یاس نداشت
باید این جور نوشت:

هر گلی هم باشی چه شقایق چه گل پیچک و یاس
زندگی اجبارست...

ب.ر.۲:بدرود...




نوشته شده در تاريخ جمعه 17 مهر1388 توسط مائده

آيا ميدانستيد که: در مجسمه هايي که براي يادبود سربازها ميسازند
اگر 2 پاي اسب بالا باشد آن سرباز در ميدان جنگ کشته شده.
اگر 1 پاي اسب بالا باشد سرباز بر اثر جراحات ناشي از جنگ مرده.
اگر 4 پاي اسب روي زمين باشد آن سرباز به مرگ طبيعي مرده

آيا ميدانستيد که: مهاجرين انگليسي در استراليا با حيوان عجيبي روبرو شدند که بسيار بالا و دور مي پريده. هنگاميکه از بوميان در مورد اين حيوان با حرکات بدن پرسيده اند آنها در جواب گفته اند:
Kan Ghu Ru
که در زبان انگليسي به Kangaroo تبديل شده است.
در حقيقت منظور بوميان اين بوده که :ما منظور شما را نمي فهميم

آيا ميدانستيد که: هر کدام از شاه هاي ورقهاي بازي نشانگر شاهي در واقعيت است؟

خشت: ژوليوس سزار

 پيک: شاه ديويد

 خاج: اسکندر کبير

 دل: شارلماني

  آيا ميدانستيد که: در زمان جنگهاي باستاني هنگامي که سپاهيان بدون تلفات از جنگ بر ميگشته اند پلاکاردي حمل ميکردند که روي آن نوشته بود:
"0 Killed".
ريشه OK از اين اصطلاح است.

 آيا ميدانستيد که: ماهيچه هاي قلب انسان قادرند خون را به ارتفاع 10 متر به هوا پرتاب کنند؟

  آيا مي‌دانستيد که: 111،111،111 × 111،111،111 = 12،345،678،987،654،321

  آيا ميدانستيد که: فيلها تنها موجوداتي هستند که نميتوانند بپرند؟

  آيا ميدانستيد که: قويترين ماهيچه بدن، ماهيچه زبان است؟

  آيا ميدانستيد که: طبق آمار افراد از عنکبوت بيش از مرگ مي ترسند؟

  آيا ميدانستيد که:  خرسهاي قطبي چپ دست هستند؟

  آيا ميدانستيد که: سوسمارها نميتوانند زبانشان را بيرون بياورند؟

  آيا ميدانستيد که: مراکز چشايي  پروانه روي پاهايش قرار دارد؟

آيا ميدانستيد که: سوسکها تا 9 روز پس از، از دست دادن سرشان قادر به زنده ماندن هستند و تنها به اين دليل مي ميرند که نميتوانند چيزي بخورند؟

  آيا ميدانستيد که: صداي اردک اکو ندارد وهيچکس هم دليل آنرا نميداند؟

  آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد با چشم باز عطسه کنيد؟

  آيا ميدانستيد که: ستاره هاي دريايي مغز ندارند؟

  آيا ميدانستيد که: اديسون از تاريکي مي ترسيده است ؟

    آيا ميدانستيد که: امکان ندارد بتوانيد آرنج خود را ليس بزنيد؟ 
 
آيا ميدانستيد که: پشه ها دندان دارند؟

آيا ميدانستيد که: 80% افرادي که اين مطلب را ميخوانند سعي مي کنند آرنجشان را ليس بزنند؟


پ ن ۱: سلااااام!

پ ن ۲:دلتون برام تنگ شده بود, نه؟!!!!؟

پ ن ۳: شما رو نمی دونم,ولی من که دلم خیلی براتون تنگ شده بود!

پ ن ۴: به رویاهاتون اعتقاد داشته باشین!

پ ن ۵: سلامت باشین!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 5 مهر1388 توسط مژگان

استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد...

سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.

سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند.

چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است.

استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟

آنها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.

سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند!

این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد...

پ ن۱:سلام....با مدرسه ها چه کار میکنید؟

پ ن۲:الهی همیشه خوب باشین...

پ ن۳:بااااااااااااااااااای!!!!!!!!!!




نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 2 مهر1388 توسط فاطمه


 

سالن همایش مملو ازجمعیت بود.حاضران برای شنیدن سخنرانی پرشور او لحظه شماری می کردند.

مقابل تریبون،روی سن پربود از دسته گل های زیبا.همه مشغول پچ پچ درباره ی حرف های

شنیدنی او بودندو موافق این که او نمونه ی بارزانرژی مثبت و روحیه ی شاد است.

در میان تشویق و انتظار مردم بالای سن رفت و شروع به صحبت کرد، سرشارازهیجان و

 امید به زندگی بود و حاضران را به امیدواری دعوت می کرد و با حرف هایش روی

تمام غم های حاضران خط بطلان کشید.

وقتی سخنرانی تمام شد ، صدای تشویق مردم سالن را پرکرد و او به روی تک تک افراد

 لبخند زدو برای مرخصی اجازه خواست...

یکی گفت :

- وقتی او حرف میزند تمام غم های دنیا از یادم میرود.

دیگری گفت :

- انگار با غصه بیگانه است.

-خوش به حالش انگار هیچ مشکلی ندارد...

بعد از رفتن او مجری برنامه برای او خانواده اش آرزوی صبر کرد و درگذشت پسر نوجوانش را تسلیت گفت!

ناگهان سکوت همه جا را فراگرفت.

 پ ن ۱:میگن اونی که گریه میکنه یه غم داره ولی اونی که میخنده هزارتا!

پ ن ۲:عیدرمضان آمدوماه رمضان رفت

صدشکر که این آمدو صدحیف که آن رفت 

عیدتون مبارک! این ماه رمضون هم تموم ! خدایا شکرت که تونستیم امسالم

مهمونت باشیم!

پ ن ۳: پیشاپیش باز شدن مدارس و دانشگاه ها و فرا رسیدن اول مهررو تبریک میگم!

البته هم تبیک هم تسلیت! تبریک برای امثال خودم که عاشق روز اول مدرسه هستن!

و تسلیت برای اونایی که از نشستن سر کلاس درس  بیزارن!

پ ن ۴: موفق و پاینده باشید!

پ ن ۵ : خوشحال میشم مهمون وبلاگ نوپام بشین! http://www.2nya72.blogfa.com

پ ن ۶: عرضی نیست!




نوشته شده در تاريخ یکشنبه 29 شهریور1388 توسط سپیده

 بدن شما به طور روزانه مقداری امواج الکترو مغناطیسی دریافت می کند .
شما امواج الکترو مغنا طیس را که ازتجهیزات الکتریکی استفاده می کنید و نمی توانید هم کنار بگذارید دریافت می کنید همچینین از طریق لامپهای روشن که حتی برای یک ساعت هم خاموش نمی شود
شما منبعی هیستد که مقدار زیادی امواج الکترو مغناطیسی دریافت می کنید ، به عبارت دیگر شما با امواج الکترو مغناطیسی شارژ می شوید بدون اینکه بفهمید سر درد دارید ! احساس ناراحتی می کنید تنبلی در کار و مکانهای مختلف راه حل این مشکلات چیست یک دانشمند غیر مسلمان از اروپا تحقیقات را شامل یافتن بهترین روش برای خارج کردن امواج الکترومغناطیسی که بدن آسیب می رساند را انجام داد با گذاشتن پیشانی تان بیشتر از یک بار بروی زمین ، زمین امواج الکترو مغناطیسی را تخلیه خواهد کرد این شبیه اتصال زمین به ساختمانهای است که احتمال بر خورد سیگنالهای الکتریکی مانند رعد و برق وجود دارد تا امواج از طریق زمین تخلیه شود آنچه این تحقیق را بیشتر شگفت انگیز می کند بهترین راه که پیشانی تان را بر خاک بگذارید حالتی است که رو به مرکز زمین باشید چرا که در این حالت امواج الکترو مغناطیسی بهتر تخلیه خواهد شد و بیشتر تعجب خواهبد کرد که بدانید بر اساس اصول علمی ثابت شده مر کز زمین مکه است و کعبه درست وسط زمین است بنابراین سجده در نمازتان بهترین راه تخلیه سیگنالهای مضر از بدن است.

ب.ر.۱:یه مطلب علمی که برای خودم خیلی جالب بود!!!




نوشته شده در تاريخ سه شنبه 24 شهریور1388 توسط مائده

امانت خدا بر زمین مانده بود.آدمیان می گذشتند بی هیچ باری بر شانه

 هایشان.


خدا پیامبری فرستاد تا به یادشان بیاورد قول نخستین و بیعت اولین را.


پیامبر گفت ای آدمیان ...

ای آدمیان این امانت از آن شماست.


بر دوشش کشید.


این همان است که زمین و آسمان را توان بر دوش کشیدنش نیست.


پس به یاد آورید انسان را و دشواری اش را.


اما کسی به یاد نیاورد.


پیامبر گفت عشق است.عشق است که بر زمین مانده است.


مجال اندک است و فرصت کوتاه.


شتاب کنید و گرنه نوبت عاشقی می گذرد.


اما کسی به عشق نیندیشید.


پیامبر گفت آنچه نامش زندگی است نه خیال است و نه بازی.


امتحان است.


و تنها پاسخ به آزمون زندگی زیستن است...زیستن


اما کسی آزمون زندگی را پاسخ نداد.


و در این میان کودکی که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندی پیامبر را

 پاسخ گفت.


زیرا پیمانش را با خدا به یاد می آورد



آنگاه خدا گفت


به پاسخ لبخند کودکی جهان را ادامه می دهیم!




 




نوشته شده در تاريخ شنبه 14 شهریور1388 توسط 
   درباره وبلاگ

   آرشيو مطالب

   آخرين مطالب

   نويسندگان

   موضوعات

   پيوند ها





Blog Skin