هیچ کس جای او را پر نکرد!
خیلی چاق بود. پای تخته که می رفت کلاس پر می شد از نجوا. تخته راکه پاک می کرد بچه ها ریسه می رفتند و او با صورت گوشتالو و مهربانش فقط لبخند می زد.
آن رو ز معلم با تأنی وارد کلاس شد. کلاس غلغله بود. یکی گفت : " خانم اجازه گلابی بازم دیر کرده ." و شلیک خنده کلاس را پر کرد.
معلم برگشت . چشمانش پر از اشک بود. آرام و بی صدا آگهی ترحیم را بر سینه ی سرد دیوار چسباند . لحظاتی بعد صدای گریه ی دسته جمعی بچه ها در فضا پیچید و جای خالی او را هیچ کس پر نکرد.
پ ن۱:سلام!
پ ن۲:مائده جون (با عرض پوزش به خاطر دو روز تاخیر )تولدت مبارک! ایشالا ۱۰۰ ساله شی، نه، ۱۲۰ ساله شی ،نه، ۱۲۰ سال کمه، همیشه زنده باشی!
پ ن۳:بیا گناه کنیم ،جایی که خدا نباشد! ((دکتر علی شریعتی))
پ ن۴:عرضی نیست!
اندر طرح غافلگیری عمو علی!(جناب الیاسی)
چراکه معاونین محترم درصدد کنترل بهتر ایشان برآمده و از ما جابجایی کلاس هارا خواستار شدند.
و اما دلیل این امر:کلاس این جمع یکی از خوش آب و هواترین کلاس ها(از جهت ازاد شدن گاز مفیدالفایده co در کلاس از جانب بخاری محترم!)و همچنین خوش منطقه ترین کلاس ها(از جهت قرارگیری آن در مجاورت اتاق مدیریت محترم و دفتر مربوطه!)و از همه مهمتر دارای بهترین دانش آموزان در سطح کشوری ست!
لذا ما نیز نسبت به جناب محترم معاون منتی نهاده و کلاس را به قصد کلاسی دیگر در طبقه بالا ترک نمودیم!
به سبب بیدارباش شب قبل,در زنگ های اول و دیم کلاس در سکوت کامل فرو رفته بود!
و اما در زنگ سیم!
از جانب تعدادی از نوابغ مفتخر کلاس طرحی مطرح شد که به مزاج همگان خوش آمد!و ما نیز در جهت تغییر روحیه خود از آن استقبال نمودیم!![]()
همگان تصمیم گرفتند چراغ ها را خاموش,پرده ها را کشیده و در پشت در پنهان گردند تا به هنگام ورود جناب الیاسی شخص ایشان را گرفتار شوخی ظریفی نمایند!![]()
از آنجا که شخص شخیص الیاسی قبل از به صدا در آمدن زنگ کلاس ها در کلاس حاضر و مشغول تدریس است
این جمع نیز خود را آماده کرده از 15 دقیقه قبل از آمدن ایشان در گوشه ای گلوله گشته به صورتی که به سبب تنگی جا نفس ها بند آمده بود!
شمارش معکوس را آغاز کردیم!به سبب خوش شانسی این جماعت پس از 10 مرتبه شماردن نیز تشریف فرما نشدند!دیگر طاقتها طاق و نفس ها تنگ شده بود که خبر آوردند کسی در راه است!
چشمها را بسته و نفسها را به راستی حبس کردیم!جناب عمو علی پس از نیمه باز کردن در و مواجه شدن با کلاسی تاریک و خاموش با گفتن:پس اینا کجان؟!کلاس را ترک نمودند!
و از آنجا که جماعت به هیچ وجه حاضر به مشوش شدن اعصاب محترم معاون محترم نیستند(!)کسی را به دنبال وی فرستاده تا برگرداندش!
در این فاصله جمع نیز چون دخترانی مودب و خانوم هایی محترم سریعا خود را در حالی که از خنده در حال پخش شدن بر زمین بودند کشان کشان و سینه خیزان بر سر جای خود رساندند.![]()
جناب الیاسی که در تمام مدرسه به خوش صحبتی و ادب و احترام زبانزد است با لبخندی ملیحانه و صدادار برگشته و این جمله به یاد ماندنی را بر زبان راندند:شما چه کارهایی که نمیکنید!
و کلاس بار دیگر از ریسه ی محجوبان مودبان
ترکید!
و اما تهدیداتی نیز از جانب جناب الیاسی نسبت به جمع روان بود که البته ایشان مزاح میکردند!![]()
جماعت همچنین درسی بزرگ از ایشان فراگرفتند که به تجارب همگان در جهت خندیدن و رهایی از درس,کمک بسزایی کرد:
به هنگام انجام این عملیات دیگر به دنبال دبیر مربوطه نرفته و بگذارید ایشان به منزل رفته و استراحت اختیار کنند و هنگامی که از خروج ایشان از مدرسه اطمینان حاصل نمودید به سراغ مدیر رفته و از دبیر شکایت کنید:ما سر کلاس بودیم دبیرمون نیومد!*
*تبصره:بخشی از تجربیات برادرزاده عمو علی که در کلاس در جهت بالا بردن اطلاعات ما مطرح شد!
و اما هنگام تشریح نمودن این ماجرا برای دبیر ریاضی در سنوات راهنمایی ایشان نیز نظری دادند:بابا با این پیرمرد این کارا رو نکنید!سکته می کنه ها!![]()
...بخشی از دفتر خاطرات یک دانش آموزریاضی-چهارشنبه شیرین!
ب.ر.1:از همین حالا به فکر فردا باشید!
ب.ر.2:در صورت تمایل با ما مشورت کنید!برای شما برنامه های ویژه ای داریم!![]()
ب.ر.3:ساعت: 1:25 بامداد!![]()
ب.ر.4:منتظر برنامه های بعدی ما باشید!(...مهمان برنامه آینده:جناب آقای سعادتمندان!...)
ب.ر53:بدرود...
تمام لذت عمرم در اين است . که مولايم اميرالمومنين است
گفت تو غـرق گنـاهي؟ گفتمش يـا رب بلي
گفت پس آتش نميـگيرد چـرا جـسم و تنـت
گفتمش چون حـک نمودم روي قلبم يا علي
چون نامه ي اعمال مرا پيچيدند
بردند به ميزان عمل سنجيدند
بيش از همه کس گناه ما بود ولي
آن را به محبت علي بخشيدند
پ ن۱:سلام!
پ ن۲:عید همتون مبارک!
پ ن۴:ما به دنیا آمده ایم تا قیمت پیدا کنیم نیامده ایم به هر قیمتی زندگی کنیم! (آیت الله بهجت)
پ ن۵:خوش باشید!
دولت عشق
گفت:فقیرم.
گفتند:نیستی.
گفت:فقیرم.باور کنید!
گفتند:نه!نیستی.
گفت:شما از حال و روز من خبر ندارید.
و حال و روزش را تعریف کرد.گفت که چقدر دستهایش خالی ست و چه سختی هایی شب و روز میکشد.ولی امام هنوز فقط نگاهش میکردند.
گفت:به خدا قسم که چیزی ندارم.
گفتند:صد دینار اگر به تو بدهم حاضری بروی و همه جا بگویی که از ما متنفری؟از ما فرزندان محمد(ص)؟
گفت:نه!به خدا قسم نه.
-هزار دینار؟
-نه!به خدا قسم نه.
-ده ها هزار؟
-نه!باز دوستتان خواهم داشت.
گفتند:چطور می گویی فقیری وقتی چیزی داری که به این قیمت گزاف هم نمی فروشی؟
چطور میگویی فقیری وقتی کالای عشق به ما در دارایی تو هست؟![]()
ب.ر.1:روایت مردی که به خدمت امام صادق (ع) رسید.(از کتاب:خدا خانه دارد.نوشته:فاطمه شهیدی)
ب.ر.2:بیا گناه کنیم جایی که خدا نباشد! - دکتر شریعتی -
ب.ر.3:عیدتون مبارک!![]()
ب.ر.4:بدرود...!![]()