......!!!

۱.از اون روزایی که باید تکراری باشن بدم...م میاد>>>>هرچی بدت میاد سرت میاد!!!

۲.حوصله ی هیچ کسی رو ندارم خودمم اضافیم>>>>مار از پونه بدش می آد در خونش سبز میشه!!!

۳.حالا میفهمم عذاب وجدانو.....نه خوابت بی دغدغست نه حتی نمی خوای به خودت استراحت بدی>>>>>این یعنی کنکوری شدن یا به قول بعضیا یه سال بخور نون و تره صد سال بخور نون و کره!!!

۴.حالم ازین همه کتاب که دور خودم چیندم به هم میخوره>>>>کمی استرس باید برای کنکوری ها ایجاد بشه!!!

۵.دلم واسه یه سریا تنگ شده>>>>ساعت که زنگ می زند مدام به این فکر میکنم که تو از ساعت هم کمتری؟؟؟ 

۶.آزمون فردارو کجای دلم بزارم ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااا>>>>.............................................!!!!

 

پ ن۱:

هرکس بد ما به خلق گوید ما دیده به بد نمیخراشیم

ما خوبی و به خلق گوییم تا هر دو دروغ گفته باشیم

پ ن۲:فاصله ی داشتن تا نداشتن صرف فعل خواستن است!!!

پرودگارا!!!

پروردگارا
اعتراف میکنم که گاه گاه از مشکلات زندگی خسته میشوم و انسانیتم کمرنگ میشود
اعتراف میکنم در مقابل آنچه آزارم میدهد به شدت تحلیل می روم
ای خدا
مگذار به سبب خستگی هایم کسی را آزاردهم
مگذار آنچه را که حق میدانم،به آن علت که آن را بد میدانند کتمان کنم
و ای کاش که بازگشتم فقط و فقط به سوی تو باشد

پ ن۱:آن سوی ناکامی ها همیشه خدایی هست که داشتنش جبران همه نداشتن هاست...

پ ن۲:اندیشیدن به پایان هر چیز شیرینی حضورش را تلخ می كند... بگذار پایان تو را غافلگیر كند درست مانند آغاز!!!

یک قدم مانده به کنکوری شدن!!!!

فردا که بیاد...فردا از ساعت ۱۲:۳۰ که گذشت...میتونیم بسته شدن دفتر سال سوممونو ببینیم و .... میشیم به عبارتی کنکوری اونم از نوع تجربیش....از نوع کنکوریای ریاضی هم که یکی دو روز از ما زود تر کنکوری شدن..

راستی امتحان نهایی هام که گذشت با همه ی شب زنده داری های کم اثر و بی اثر و گاهی پر اثرش...

وای که تا روز کارنامه ها جونمون دیگه به لبمون می رسه...خدایا نمره هامونو به بالاترین حد ممکن هدایت کن...خودمونم قول میدیم هدایت شیم!!!!

نخستین بار گفتش از کجایی
بگفت از پشت سد آشنایی
بگفت آنجا صنعت در چه کوشند
بگفت نکته خرند و تست فروشند
بگفتا تست فروشی در ادب نیست
بگفت از درس خوانان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور
بگفت از دل تو گویی و من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش
بگفت مغزم بود این گونه از پیش
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب
بگفتا وه چه می بینی تو در خواب

پ ن۱:سلااام...آخیش کمتر از یه روز تا تابستون مونده....خسته نباشین سومی ها!!!

پ ن۲:موفقیتمونو آرزوست...البته امیدوارم!!!

سال نومی شود.زمین نفسی دوباره می کشد.برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند

و پرنده های خسته بر می گردند و دراین رویش سبز دوباره…من…تو…ما…

کجا ایستاده اییم.سهم ما چیست؟..نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟…

زمین سلامت می کنیم و ابرها درودتان باد و

چون همیشه امیدوار وسال نومبارک…

 

پ ن1:سلااااام عیدتون مبارک...

پ ن2:پیام نوروز این است دوست داشته باشید و زندگی کنید...زمان همیشه از آن شما نیست..

پ ن3:حرفی برای گفتن نیست همین ماندن و اندیشیدن کافیست..

وای از آن روز که...

وای از آن روز که دوای درد های همیشه ات از هزار سم کشنده تر باشد...

وای از آن روز که صدای عشق از هزار نیش گزنده تر باشد...

وای از آن روز که دل دیوانه ات از هزار شمع سوزنده تر باشد...

وای از آن روز که شک و تردید از هزار پتک کوبنده تر باشد...

وای از آن روز...

وای از آن روز که شک داشته باشی عاشقی...

پ ن۱:سلااام سلاام....اینکه خوبید یا خدایی نکرده بد هم به خودتون ربط داره!!!

پ ن۲:

بودن یا نبودن...

مسئله این نیست.

مسئله با تو بودن یا نبودن است...

پ ن۳:

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟

پ ن۴:

کاستن،

کاهیدن،

کاهش جانم

کم کم،

چه کسی خواهد دید،

مردنم را بی تو؟

بی تو مُردم،مُردم..."

پ ن۵:حرفی برای گفتن نیست همین ماندن و اندیشیدن کافی است!!!

كه خداحافظ تو . . .

عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرفه به خون
كه خداحافظ تو . . .
گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت شكست
گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست
باید از كوی تو رفت
دانم از داغ دلم بی خبری
و ندانی كه كدام جام شكست
كه كدام رشته گسست
گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی
عاقبت باید رفت
عاقبت باید گفت
با لبی شاد و دلی غرقه به خون
كه خداحافظ تو . . .

پ ن۱:سلااام ....بالاخره طلسم آپ نکردنم شکست...

پ ن۲:زندگی آنقدر ابدی نیست که هر روز بتوان مهربان بودن را به فردا انداخت!!! 

پ ن۳:مژگان جونم تولدت مبااارک....ایشالله به همه ی آرزوهات برسی!!!

پ ن۴:حرفی برای گفتن نیست همین ماندن و اندیشیدن کافی است!!!

تولد...تولد...تولد!!!

سلاااام....سلاااام....سلاااام...

راستشو بخواید کلا حوصله نداشتم بیام اینترنت چه برسه به اینکه بخوام توش بنویسم ولی خوب نمی شد که آخه امروز تولد یکی از بهترین دوستامه....

امروز روز توست روزی که تو باعث شدی شهاب های شادی آسمان زندگی خانواده ات را مزین کنند و تو با آمدنت تندیس مقدس نام پدر و مادر را بر سرپرستانت به امانت گزاردی....تا امروز که سالگرد آنروز را جشن میگیریم!!!

پگاه خانوم(آبجی کوچیکه) تولدت مبارک!!!!!

ایشالله که ۱۲۰ ساله دیگرو هم ببینی...البته شاد شاد!!!!

پ ن۱:حرفی برای گفتن نیست همین ماندن و اندیشیدن کافی است!!!

 

بابا...بابا

بابا

صدای ناز می آید

صدای کودک پرواز می آید

صدای ردپای کوچه های عشق پیدا شد

معلم در کلاس درس حاضر شد

یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد برپا

همه برپا، چه برپایی شده برپا

معلم نشعتی دارد

معلم علم را در قلب می کارد

معلم گفته ها دارد

یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا :

بچه ها برجا

معلم گفت فرزندم بفرما جان من بنشین

چه درسی ؟ فارسی داریم

کتاب فارسی بردار ،آب و آب را دیگر نمی خوانیم

بزن یک صفحه از این زندگانی را

ورق ها یک به یک رو شد

معلم گفت فرزندم

ببین بابا ، بخوان بابا ، بدان بابا

عزیزم این یکی بابا ، پسر جان آن یکی بابا

همه صفحه پر از باباست

ندارد فرق این بابا و آن بابا بگو آب و بگو بابا

بگو نان و بگو بابا

اگر بخشش کنی با می شود با... با

اگر نصفش کنی با می شود با... با

تمام بچه ها ساکت نفس ها حبس در سینه و قلبی همچو آیینه
یکی از بچه های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست

و همچون نی فقط نا داشت ،به قلبش یک معما داشت

سوال از درس بابا داشت

نگاهش سوخته از درد ، لبانش زرد

ندارد گوئیا هم درد

فقط نا داشت

به انگشت اشاره او سوال از درس بابا داشت

سوال از درس بابای زمان دارد

تو گوئی درس هایی بر زبان دارد

صدای کودک اندیشه می آید

صدای بیستون ، فرهاد یا شیرین

صدای تیشه می آید صدای شیرها از بیشه می آید

معلم گفت فرزندم سوالت چیست ؟
بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستند ؟

معلم گفت آری جانم آن بابا همان بابا است

پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد

معلم گفت فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟

پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمی خوانم

معلم گفت فرزندم چرا جانم مگر این درس سنگین است ؟

پسر با گریه گفت این درس رنگین است

دو تا بابا یکی بابا تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند

چرا بابای من نالان و غمگین است ولی بابای آرش شاد و خوشحال است ؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابای آرش میوه از بازار می گیرد ؟

چرا فرزند خود را سخت در آغوش می گیرد ولی بابای من هر دم زغال از کار می گیرد ؟

چرا بابا مرا یکدم به آغوشش نمی گیرد ؟

چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است ؟

چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست می دارد

ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم می کارد ؟
تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابا مرا یکدم نمی بوسد ؟
چرا بابای من هر روز می پوسد ؟

چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است
ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است ؟

تو می گویی که این بابا و آن بابا یکی هستند ؟

چرا بابای من با زندگی قهر است ؟

معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند

به روی گونه اش اشکی ز دل برخاست

چو گوهر روی دفتر ریخت
معلم روی دفتر عشق را می ریخت

و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش

بگفتا دانش آموزان بس است دیگر

یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست

پاک کن را بگیرید ای عزیزانم

یکی را پاک کردند و معلم گفت

جای آن یکی بابا

خدا را در ورق بنویس

و خواند آن روز خدا بابا

تمام بچه ها گفتند خدا بابا

پ ن۱:سلام...

پ ن۲:همیشه دور بودن به معنای فراموش کردن نیست گاه فرصتیه برای دلتنگ شدن....

پ ن۳:خوش باشید...یا علی....

محاكمه عشق

جلسه محاكمه عشق بود 

 

و قاضي عقل  ،

 

و عشق محكوم به تبعيد به دورترين نقطه مغز شده بود 

 

يعني فراموشي  ،

 

قلب تقاضاي عفو عشق را داشت 

 

ولي همه اعضا با او مخالف بودند 

 

قلب شروع كرد به طرفداري از عشق

 

آهاي چشم مگر تو نبودي كه هر روز آرزوي ديدن اونو داشتي 

 

اي گوش مگر تو نبودي كه در آرزوي شنيدن صدايش بودي 

 

و شما پاها كه هميشه آماده رفتن به سويش بوديد 

 

حالا چرا اينچنين با او مخالفيد؟

 

همه اعضا روي برگرداندند و به نشانه اعتراض جلسه را ترك كردند 

 

تنها عقل و قلب در جلسه مادند

 

عقل گفت :ديدي قلب همه از عشق بيزارند

 

ولي من متحيرم كه با وجودي كه عشق بيشتر از همه تو را آزرده 

 

چرا هنوز از او حمايت ميكني !؟

 

قلب ناليد:كه من بدون وجود عشق ديگر نخواهم بود 

 

و تنها تكه گوشتي هستم كه هر ثانيه كار ثانيه قبل را تكرار ميكند 

 

و فقط با عشق ميتوانم يك قلب واقعي باشم  .

 

پس من هميشه از او حمايت خواهم كرد حتي اگر نابود شوم  .

پ ن۱:سلام

پ ن۲: دنیا دو روز است یک روز با تو یک روز بر علیه تو ........... روزی که با تو ست مغرور نشو .... روزی که بر علیه توست ما یوس نشو!!!

پ ن۳:آرزویم این است/نتراود اشک در چشم تو هرگز مگر از شوق زیاد/نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز/و به اندازه ی هر روز تو عاشق باشی/ آنکه تو را می خواهد و به لبخند تو از خویش رها می گردد/ و تو را دوست بدارد هر آن اندازه که دلت می خواهد...

پ ن۴:شاد باشید و امیدوار...بااااااای

دل سمپاد و سمپادیا خونه....

سمپاد صداش میکردن تازه یه چند سالی بود که یه کم جون گرفته بود و افتاده بود رو غلطک امکانات کم و بیش و تقریبا از اون اوضاع ابتدایی که یه اتاقک کوچیک و محقر بود در اومده بود....

نه خودش از اول چیزی داشت نه اصلا می خواستن که داشته باشه!!!

از اولش پازل زندگی شرافتمندانش از چند تا تیکه تشکیل می شد: آدمای عاشق....عاشق مملکت،عاشق خدمت،عاشق دانش و معرفت که بهشون می گفتن معلم که به خاطر هر چیزه با ارزشی که می تونست وجود داشته باشه اونجا بودن نه به خاطر 4 قرون پول. و چند تا دانش آموز که قلبو نیت شون مثله گلبرگ گلا پاک و لطیف بود اما ارادشون مثل آهن و فولاد سخت و محکم و یه چهار دیواری که به هر چیزی شبیه بود الا به مدرسه و کلاس درس ولی سمپادیا حتی اهمیت ندادن و دم نزدن اونا معتقد بودن که اگه سمپاد رو با پشتکار خودشون آبیاری کنن میوه میده خلاصه این چند تا تیکه یه پازل تشکیل داد که به جای قلبش در وسطه اون میتونستی نهال تازه پا گرففته ی سمپاد رو ببینی....سمپادی که هدفش اون چیزی نبود که الان به خاطرش دارن درخت جوونه سی و پنج شش سالشو که هنوزم بعضیا تا از بغلش که رد می شن یه یادگاری اونم با خط ناجور می نویسن تا شاید از هدفش کم بشه و هنوز خبر ندارن که ما نگهباناشیم و نمیزاریم از پا در بیارن اونو...هدفش از ابتدا هم مقدس بود پاک و زلال،هدفش خدمت بودهدفش علم بود نه چیزه دیگه ای و به قول خودشون تمایز.

سمپاد ما با پول و آزمایشگاه و امکانات و هزاران چی وچیه دیگه قد نکشید،سمپاد با همون بچه هایی که فرزند وطن بودن،با نوجوون هایی که بعد از چند سال مهربونی با فرمول فیزیک و یه صحبت عاشقانه با ریاضیات و یه گپ دوستانه با زیست که عصاره ی علمی مملکت بودن رشد کرد با ارادشون با پشتکارشون.

دکتر و مهندسایه کاردون و متخصصی رو تو قلبش پرورش دادکه حاضرن واسه کشورشون قد علم کنن به شرطی که لا اقل یه ذره شان واسشون قائل بشن به شرطی که نخوان راه بیفتن تا یکی تو کاسه ی گداییشون2 زاریه کار تو یه منطقه ی دور افتادرو اونم بعد چند سال بندازه به شرطی که آقایونی که ادعای آرزوی پیشرفت این مردم و سرزمین رو دارن نذارن که اینارو با کلی خواهش و احترام و امکانات ببرن و از دانش بچه های ما واسه پیشرفت خودشون استفاده کنن و بعدشم اسمشو بزارن فراره مغزها.

بیاین یه کم واسه این درخت جوون که ارزشه مقدسیم داره احترام قائل باشیم.دل سمپاد و سمپادیا خیلی وقته خونه...از وقتی که کانونه خونوادشو بهم زدن،از وقتی که بابایه دلسوزش(آقای اژه ای)رو ازش گرفتن، از وقتی که به گوشش رسید که این باباهارو هی دارن تغییر میدن تا یه روز مثل حالا بشنوند که جدی جدی دیگه این سازمان یتیم شده و می خوان به بهانه ی هزار چی و چی منحلش کنن.

دیگه حتی نمی زارن کوچیک ترین صدایی هم از خودشو غم هاش به گوشه کسی برسه.به قول یکی از بچه ها که امروز میگفت هزارتا خبره بی ارزشو بی هدف رو اونم روزی چند بار از تلویزیون و رادیو و خلاصه هر چی که اسمشو بشه گذاشت رسانه پخش می کنن اونوقت یکی نیومد بگه که سر سمپاد چی داره می آد؟ یکی لب باز نکرد که بگه آخه چرا؟

یه دلیل منطقی ندارن که به ما ها بگن ...الان دیگه تعداد کسایی که افتخار میکنن که اسم سمپادو دنباله خودشون یدک بکشن کم نیست،تعداد کسایی که واسه ایرانمون افتخار آفریدن و پشت بند اسمشون مهر سمپاد حکاکی شده  هم کم نیست بیاید نزاریم اینطوری بشه...کی می خواد جواب بده که مدفن عشق به درس و مدرسه و خدمت و افتخار آفرینی برای کشورمون که تو گوشت و پوست این بچه هاست قراره تو گورستان فکر کدوم آدمی دفن بشه؟؟؟؟؟بیاین نذاریم.....

پ ن۱:سلام

پ ن ۲:حرفی برای گفتن نیست همین ماندن و اندیشیدن کافی است...

پ ن۳:بااااااای