دوای درد حلقم

بعضی اتفاقات لحظه ای اند.و ممکنه که ما قبل از روبرو شدن با بعضی از اونها فکر کنیم که قدرت لازم و کافی رو برای مقابله باهاشون داریم،ولی وقتی باهاشون روبرو میشیم میبینیم که اینطور نیست.در اون یک لحظه زبونمون بند میاد و گاهی فقط نگاه میکنیم...

و میفهمیم که باید خیلی قوی تر از اینها باشیم...

ولی...خیلی وقت ها اونها(یعنی بعضی اتفاقات ها یا نمیدونم ...شاید بهتر باشه که بگم آسیب ها) در یک لحظه به ما تحمیل میشن...شاید به خاطر همینه که نمیتونیم عکس العمل خوبی از خودمون نشون بدیم.

من 2 روزه که دارم فکر میکنم که اشکال کار کجاست!مشکل از کسیه که اتفاق بد براش میفته (یعنی اون بوده که حواس خودشو جمع نکرده) یا کسی که باعث اون اتفاق میشه؟ یا شایدم هر دو!!!

ب.ر.1:چقدر لذت ها توی زندگیمون مهم هستن؟ آیا انقدر مهم هستند که بخوایم به خاطرشون به دیگران ضربه بزنیم؟؟!!

لذتی که حداکثر برای یک لحظه ست و ضربه ای که حداقل برای چند روزه!!!

ب.ر.2:این حرفا رو اگه نمیزدم قلنبه میشد گیر میکرد تو حلقم...حلق درد میگرفتم!...باید میگفتم!!!

ب.ر.3:تا بعد ها...بدرود...!

بعد از یک ماه!!!

 

گاهی آنقدر فاصله بین آدم ها زیاد میشود که حتی بابا لنگ دراز هم با قدم های بلندش نمیتواند فاصله ها را کوتاه کند...!

ب.ر.1: دوستان عزیزی که اسمشان به عنوان نویسنده در این وبلاگ درج گشته است...هر چند وقت یه بار یه سری بزنید اینجا گناه نمیکنید ها !!!! ترکید اون facebook!!!

ب.ر.۳:نیمه شعبانتون هم مبارک!!!

ب.ر.۳: بدرود...!

بی حرفی

بعضی حرف ها را نباید گفت.فقط ظاهرشان حرف است.باطنشان سکوت است.باید بر دل بمانند.

بعضی حرف ها نگفتنی است.میشود با یک لیوان آب فرو دادشان...!تا بروند و بر همان دل بمانند.

ب.ر.۱:

گردنم منتظر حلقه دستان تو بود 

 بر سر چشمه خواب 

 لیک دیدم به دو چشم نگران 

 دستهای تو گذشت ، 

 همچو آبی که روان بود به سوی دگران ! 

 -اسماعیل شاهرودی -

ب.ر.۲:بدرود...!

مراحل هفتگانه

هفت بار خویشتن را با اندوه ملامت کردم؛

نخستین بار هنگامی که تلاش کرد از راه نشیب به فراز رسد.

دومین بار هنگامی که در برابر نشستگان لنگ لنگان راه میرفت.

سومین بار هنگامی که در میان سخت و آسان یکی را برگزید و آسان را انتخاب کرد.

چهارمین بار هنگامی که به اشتباه افتاد اما اشتباه خود را به اشتباهی دیگر افکندم.

پنجمین اشتباه هنگامی که ناتوان شد اما خود را توانمند پنداشت.

ششمین بار هنگامی که جامه ی خود را جمع کرد تا با گل زندگی آلوده نشود.

و هفتمین بار هنگامی که در برابر خدا ایستاد تا ستایش کند و پنداشت ستایش در وی یک فضیلت است.

-جبران خلیل جبران-

ب.ر.1: انگار هنوز بچه ها تو کفن (کف امتحانها) که نیومدن یه سری بزنن...!

ب.ر.2:بدرود...!

 

17 نکته شخصیتی پسران

1.از بدو تولد اعتماد به نفس فوق العاده ای دارند. تاکنون این میزان اعتماد به نفس،در هیچ گونه ی جانداری مشاهده نشده است.

2.انواع و اقسام فحوش(فحش ها) را همراه با کتب درسی خود در مدرسه می آموزند.

3.از همان کودکی برای دوستی با دختران اعلام آمادگی میکنند.

4.قریب به 50% آنان به بهانه ی پیدا کردن کار به همان مدرک دیپلم رضایت میدهند و تا سن 30 سالگی همچنان به دنبال کارند.(غافل از آنکه با مدرک دیپلم تنها میتوانند برای شرکتهایی که مایل به کار کردن در آنها هستند،چای درست کنند!)

5.آنهایی که به دانشگاه میروند برای کار خود دو دلیل دارند:ازدواج و یا آمادگی اخلاقی و رفتاری برای ازدواج(با تبادل اطلاعات با همکلاسیها)!

البته 83% از این افراد معتاد و اخراج میشوند و بقیه هم درس را نیمه کاره رها میکنند و در رسیدن به اهداف والای خود،ناکام می مانند.

6.از یک ماه قبل از رفتن به سربازی اعلام عزای عمومی و خصوصی میکنند.

7. چشمان تیز بینی دارند.از فاصله ی دهها کیلومتری،تعداد پلک زدنهای یک دختر را میتوانند بشمارند.

 8. علمی عمل میکنند.با مشاهده ی یک دختر رد عبور او و سرعت حرکتش رابا چشمان خود محاسبه میکنند.

9.بسیار کنجکاوند.با عبور خانم ها سن و اسم آنان را میپرسند.

10.به اعلام اطلاعات علاقه زیادی دارند.در خیاباب با صدای بلند،نام و شماره تلفن خود را ذکر میکنند و یا آنها را در کاغذی نوشته به سمت بقیه!پرتاب میکنند.

11.قلبا دوست دارند دختر باشند.موهای خود را بلند میکنند و ...!

12.سخاوتمندند.از ابراز عشق خود به تعداد زیادی از دختران دریغ نمیکنند.

13.همه،تنها عشقشان هستند!

14.به ادبیات علاقه مند هستند.کشتن مورچه را به از بین بردن گرازی وحشی تشبیه میکنند و با مهارت خاصی آنرا برای دیگران تعریف میکنند.

15.گالری کاملی از فیلم ها و عکس های مبتذل را در گوشی خود دارند.

16.در هنگام دوستی با یک دختر فقط به یک چیز می اندیشند...!

۱۷. و بسیار سر خوشند!

 

ب.ر.1:من فقط همین ها رو یادم بود.اگه چیزی از قلم افتاده حتما ذکر کنید.

در ضمن اینها فقط خصوصیات انها قبل از ازدواجه.

ب.ر.2: روزمون رو هم، به همه ی دختران گل،دخترْ دوستان،دوست ِدختران،دختران دوستان،دوستْ دختران،دختران فامیل و آشنا،دوستان خودم و به خودم تبریک میگم!!!

ب.ر.3:بدرود...!

 

 

 

 

 

 

عنوان ندارد...

ازسخنان گهربار مولای متقيان حضرت علی عليه السلام:

 مراقب افکارت باش که گفتارت می شود

مراقب گفتارت باش که عادتت می شود

مراقب عادتت باش که شخصيتت می شود

مراقب شخصيتت باش که سرنوشتت می شود 

ب.ر.1: ظهور مهدی زیباست، چون ظهور زیبایى‎هاست!میلادش مبارک!

ب.ر.2: "من باور دارم که دو انسان از قلبشان به هم متصلند، و مهم نيست که چه کار مي کنيد، که هستيد و کجا زندگي مي کنيد؛ اگر مقدر شده که دو نفر با هم باشند، هيچ مرز و مانعي بين آنها وجود نخواهد داشت." – جوليا رابرتز

ب.ر.3:سلامی چو بوی خوش آشنایی!

خواستیم فرصتها رو به بقیه بدیم!خودشون نخواستن!والا...

ب.ر.۴:بدرود...!

یک روز مرد مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد.سپس به رییس شعبه گفت که به دلایلی مایل است مدیر عامل بانک را ملاقات کند.

به دلیل مبلغ هنگفتی که وی سپرده گذاری کرده بود،تقاضایش مورد پذیرش قرار گرفت و هماهنگی لازم انجام شده و قرار ملاقات گذاشته شد.

مدیر عامل به گرمی به او خوش آمد گفت و دیری نگذشت که هر دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند.تا اینکه صحبت به حساب بانکی پیرمرد رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید:این پول زیاد داستانش چیست؟آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟

مرد در پاسخ گفت:خیر.این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام،یعنی شرط بندی،پس انداز کرده ام.

پیرمرد ادامه داد:از آنجا که این کار برای من به عادت تبدیل شده،مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!

مرد مدیر عامل که اندامی لاغ و نحیف داشت،با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید:سر چه مقدار پول شرط میبندید؟

مرد پاسخ داد:20 هزار دلار و اگر موافق هستید من فردا ساعت 10 صبح خدمت میرسم.برنامه ای برای آن ساعت نگذارید.

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن مرد به همراه مردی که به ظاهر وکیلش بود،در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.پیرمرد بسیار محترمانه از مدیرعامل خواست که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن درآورد.مدیرعامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم میشود،با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرمرد عمل کرد.وکیل پیرمرد با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد.مدیرعامل که پریشانی او را دید با تعجب از پیرمرد علت را جویا شد.

پیرمرد پاسخ داد:من با این مرد سر 100هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیرعامل بزرگترین بانک کانادا،مقابل چشمان ما پیراهن و زیرپیراهن خود را دربیاورد و الان از اینکه باخته است،ناراحت است!

ب.ر.1:خداییش اگه شمام مثل ما یک ماه-شبای امتحان- از شب تا صبح بیدار میموندید و میزدید تو سرتون تا کتاباتونو تموم کنید،مختون قفل میشد و نمیتونستید بیاید up کنید.البته فکر کنم مخ من فقط قفل شده باشه.چون سپیده که کامپیوتر و اینترنتش قفله!مژگانم که خودش قفله!فاطمه هم که قفل خدایی هست!پگاهم که...در خونشونو قفل کردن رفتن سفر!

تو این سه روزه هم با اینکه به مغزم استراحت مطلق دادمو راحتش گذاشتم،بازم هنگه!

ب.ر.2: چند روز دیگه هم با گرفتن کارنامه ها احتمالا هممون به «قفلیدگی مطلق» دچار بشیم.شاید تا یک ماه آینده وبلاگ دررکود بماند!!!

ب.ر.3:دیشب،شب آرزوها بود.آرزو کردم که همه،به آرزوهاشون برسن.

ب.ر.4:مسابقات جام جهانی هم که شروع شده و….موفق باشن.

ب.ر.5:بدرود….!

Unknown!!

گفت:زندگی را از که آموختی؟

گفت:از پسرکی که خورشید را سیاه کشید تا پدرش نسوزد در زیر آفتاب!

ب.ر.1:گریستم زیرا کفش نداشتم...تا اینکه مردی را دیدم که پا نداشت...!

ب.ر.2:گناهی ندارد از زنده بودن خود شادمان باشیم!-اسپرینگستین-

ب.ر.3:احتیاجی نیست که در زندگی بهترین باشیم.همین که نهایت سعی خود را میکنیم کافی است.-اچ جکسون براون-

ب.ر.4:در این هفته مرگ(که هر روز آن را امتحان داریم) آمدن ما به نت نیز دچار تزلزل شد!-مائده-

ب.ر.5:بدرود...!

...سالپیزود...

اپیزود اول:از یک ماه قبل که خواهرعزیزمان کنکور دادند و بیکار شدند آوار خونه تکونی و بشور و بساب رو در خونه سر دادند...خدا رو صد هزار مرتبه شکر که اینبار کمربند همت بربسته و خودش شروع کرد به شستن و دوختن و تمیز کردن...در سه روز آخر هم ما رو به همکاری فراخواند و...

...و بالاخره دیروز پس از سه روز کار و تلاش مداوم تمام شد!!!باورم نمیشد...آه تمام شد...خداوندا...

اپیزود دوم:تنها دقایقی اندک به تحویل مونده...سفره هفت سین پهن و هر کسی به جای اینکه دورش باشه در طرفی از خانه به طپش قلب قبل از تحویل دچار شده. ( البته تقصیر از خودمون بود که هفت سین رو کنار دیوار پهن کردیم!)

قبل از همه ماهی داخل تنگ از بس به تپش قلب دچار شده،بیحال روی آب افتاده!!!(امسال ما هر چی ماهی گرفتیم مردن!از شانس بد ما عین آدم که نمیمیرن!معلوم نیست زنده ن یا مرده!یه لحظه بی حرکت روی آب میفتن،2 دقیقه بعدش تکون میخورن!!!)

اپیزود سوم:دعا رو با هم میخونیم...3،2،1:آغاز سال 1389 خورشیدی مبارک باد!!!و عمو نوروز داخل جعبه جادویی هی میره و هی می یاد و آواز سر میدهد...

روبوسی ها شروع شده و به ناگاه میفهمیم که با 2،3 نفر از افراد خانه بیش از 3 الی 4 بار روبوسی

کرده ایم!!!

اپیزود چهارم:...وما همچنان در حال تکون دادن تنگ و زنده کردن دوباره ماهی نگون بختیم...و باز هم بعد از 5 دقیه بی تحرکی،تکون میخوره!!!

اپیزود پنجم:failed های پیامک هامون یکی پس از دیگری می یان و ما رو به ناامیدی لحظه اول سال دچار میکنن!!!

اپیزود آخر:...و باز هم شروعی نو...

                                              آغاز خوبی داشته باشید...

                  

                     هر روزتان پیروز...

                                            ...پیروزتان نوروز...!

               

ب.ر:بدرود...

 

 

پست اضطراری!!!

با عرض پوزش از سروران گرام و چشمان مبارک از آنجا که این مطلب بسیار مهم است چشمان خود را به حالت چشمک زن درآورده و به مانند فیلمهای آمریکایی(در لحظات حساس و اکشن فیلم) مطلب را به صورت چشمک زن بخوانید.قرمز بودنش را هم پیشکش!!!)

بدینوسیله به اطلاع میرساند که:

جناب خانم زهرا(1) رتبه اوردن شما را در مرحله اول المپیاد ریاضی از بین هزاران داوطلب دیگر تبریک عرض نموده و از خداوند متعال طول عمر و شفای شما را خواهانیم!

بانو زهرا(2) به ثمر نشستن ماه ها تلاش و پشتکار و پیچاندن کلاس ها را به شما تبریک عرض نموده و امیدواریم در مرحله بعد المپیاد ریاضی در قبال شنیدن خبر طلا اوردنتان،به کما روید!

سرکار خانم ریحانه(1) شما دیگر بشین سر جات که در المپیادهای کامپیوتر و ریاضی رتبه آورده و به مرحله بعد اعزام میشوید!

خواهر ریحانه(2) به ثمر رسیدن شما را نیز در المپیاد های ریاضی و کامپیوتر تبریک عرض نموده امیدواریم در مرحله نهایی دو تایی با زهرا(2) طلا بگیرید،برید حالشو ببرید!

بانوان فرزانه:سارا،زهرا(2) و فاطمه عزیز شما هم که در مسابقه دانشگاه شریف در مرحله اول از بین 2000 تیم،بیستم شده و مرحله دوم را هم که دادید و از خداوند...دیگر چیزی نمیخواهیم چون شما به ما فرصت ندادید از خدا چیزی بخوایم.خودتون بریدید و دوختید و مرحله دوم رو هم که دادید!!!

جالب است بدانید که:

بانوان محترم و متشخص و پرتلاش،خانم ها مائده جان،مهدیس جان و تهمینه جان هم در مسابقه شریف شرکت کردیم اما چون درست و حسابی نخونده بودیم و فرصتمون هم کم بود رتبه 346  آوردیم...

تازشم رتبه مون خیلی هم خوب بود...تازشم میخوان بهمون لوح برنزی بدن!!!

به قول مهدیس:...و این نقطه عطفی در تاریخ کلاسمان است!!!

ب.ر.1:...و همچنین با عرض معذرت از حضور سپیده و فاطمه.این پست خیلی اضطراری بود مجبورم کردن!!!

ب.ر.2:بدرود...

باز نوشت:امروز یعنی ۱۸/۱۲/۸۸ بزرگداشت سپیده ست!یعنی روزی که وی پا به عرصه وجود نهاد!!!

به همین مناسبت او را بزرگ میداریم!!!که البته مصادف است با روز بزرگداشت سید جمال الدین اسد آبادی!

تولدت مبارک سپیده...