بگی کوچولو گفت :«امروز نمی توانم به مدرسه بروم ؛
سرخک و اریون گرفته ام.»
سرتا پای تنم پر از جوش و زخم و تاول شده ،
دهانم خیس است ؛ گلویم خشک ؛
و چشم راستم باباغوری (نوعی کوری که چشم از حدقه بیرون می زند) شده است .
لوزه هایم اندازه دو تا سنگ یک کیلویی شده اند .
تا حالا 16 دانه «آبله مرغان» روی تنم شمرده ام .
آهان ، یکی هم اینجاست که می شود 17 تا .
صورتم انگار به رنگ سبز در آمده !
پایم از بیخ قطع شده ، چشمهایم آبی شده ،
گویا «تب نوبه» (تب ناگهانی) هم گرفته ام !
سرفه می کنم ، عطسه می کنم ، نفس نفس می زنم و چه گلودردی دارم !
چانه ام را تکان می دهم ، پشتم درد می گیرد !
نافم یواش یواش تو می رود !
کمرم پیچ برداشته و قوزک پایم در رفته !
باران که می آید ، آپاندیسم درد می گیرد !!
دماغم یخ زده ، انگشتان پایم خواب رفته ،
گردنم عین چوب خشک شده ، صدایم گرفته ،
به زحمت می توانم حرف بزنم .
زبانم دارد هی گنده تر و گنده تر می شود .
به گمانم کچل هم می شوم !
آرنجم کج شده ، ستون فقراتم خم برداشته ،
تبم به بالای 108 درجه رسیده !
مغزم آب رفته ،
گوشم کر شده ،
توی گوشم یک سوراخ هم پیدا شده !
چی ؟ گفتی چی ؟
گفتی ... امروز تعطیل است ؟
خداحافظ!من رفتم بازی!
                                                            شل سیلور استاین
سلااااااااااااااااااام! دلم براتون یه ذره شده بود!

کارنامه هاتون رو گرفتین؟! چندتا ماه و ستاره داشت؟!
برای منم خیلی خوشجل بود و کلی تنوع داشت!

حالا بیخیال درس رو! بیاین این ۹۰ روز رو خوش بگذرونیم!
برای تابستون چه برنامه ای دارین؟! حتما بگینا!
البته به غیر از ...خونها که میخوان به گفته ی عمو علی عمل بکنن و هندسه و بقیه درسها رو دوره کنن!

دلم برای مائده سوخت...الان آپ کردم. گفتم جوونه.جاهله.نفهمیده چی میگه!

امروز هم تولد یه نفره که...! نمیگم کیه! اگه تونستین حدس بزنین یعنی منو خیلی میشناسین!
به هر حال هر جا که هست(میدونم کجاس!) موفق باشه!
خیلی دوستش دارم! امیدوارم خوشحال باشه!

دوستتون دارم!
به رویاهاتون اعتقاد داشته باشین!

یک روز مرد مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد.سپس به رییس شعبه گفت که به دلایلی مایل است مدیر عامل بانک را ملاقات کند.

به دلیل مبلغ هنگفتی که وی سپرده گذاری کرده بود،تقاضایش مورد پذیرش قرار گرفت و هماهنگی لازم انجام شده و قرار ملاقات گذاشته شد.

مدیر عامل به گرمی به او خوش آمد گفت و دیری نگذشت که هر دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند.تا اینکه صحبت به حساب بانکی پیرمرد رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید:این پول زیاد داستانش چیست؟آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟

مرد در پاسخ گفت:خیر.این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام،یعنی شرط بندی،پس انداز کرده ام.

پیرمرد ادامه داد:از آنجا که این کار برای من به عادت تبدیل شده،مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید!

مرد مدیر عامل که اندامی لاغ و نحیف داشت،با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید:سر چه مقدار پول شرط میبندید؟

مرد پاسخ داد:20 هزار دلار و اگر موافق هستید من فردا ساعت 10 صبح خدمت میرسم.برنامه ای برای آن ساعت نگذارید.

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن مرد به همراه مردی که به ظاهر وکیلش بود،در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت.پیرمرد بسیار محترمانه از مدیرعامل خواست که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن درآورد.مدیرعامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم میشود،با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرمرد عمل کرد.وکیل پیرمرد با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد.مدیرعامل که پریشانی او را دید با تعجب از پیرمرد علت را جویا شد.

پیرمرد پاسخ داد:من با این مرد سر 100هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیرعامل بزرگترین بانک کانادا،مقابل چشمان ما پیراهن و زیرپیراهن خود را دربیاورد و الان از اینکه باخته است،ناراحت است!

ب.ر.1:خداییش اگه شمام مثل ما یک ماه-شبای امتحان- از شب تا صبح بیدار میموندید و میزدید تو سرتون تا کتاباتونو تموم کنید،مختون قفل میشد و نمیتونستید بیاید up کنید.البته فکر کنم مخ من فقط قفل شده باشه.چون سپیده که کامپیوتر و اینترنتش قفله!مژگانم که خودش قفله!فاطمه هم که قفل خدایی هست!پگاهم که...در خونشونو قفل کردن رفتن سفر!

تو این سه روزه هم با اینکه به مغزم استراحت مطلق دادمو راحتش گذاشتم،بازم هنگه!

ب.ر.2: چند روز دیگه هم با گرفتن کارنامه ها احتمالا هممون به «قفلیدگی مطلق» دچار بشیم.شاید تا یک ماه آینده وبلاگ دررکود بماند!!!

ب.ر.3:دیشب،شب آرزوها بود.آرزو کردم که همه،به آرزوهاشون برسن.

ب.ر.4:مسابقات جام جهانی هم که شروع شده و….موفق باشن.

ب.ر.5:بدرود….!